مقدمه کتاب

مقدمه

یکی از رموز پیشرفت و آسایش در زندگی، تمرکز بر یک زمینه کاری ارزشمند و اجتناب از پراکنده کاری ست. اصولا یکی از پیش شرط­های اصلی موفقیت، تمرکز است. تمرکز به معنی تخصیص امکانات و منابع محدود به فرصت­های اصلی از میان انبوه فرصت­های موجود در محیط است. بسیاری از ما به غلط تصور می­کنیم که تشخص اجتماعی در داشتن توانایی­ها و مهارتهای جورواجور است. از این رو هر روز شاهدیم که افراد در هزارتوی فعالیت­های پراکنده و مشغله­های غیرمرتبط گرفتار شده­اند. پزشکانی که یک دست در کارهای ساختمانی دارند و دستی دیگر در امور بازرگانی؛ مدیران که هم‌زمان در بیش از ده‌ها شرکت عضو هیئت مدیره هستند و عملاً در هیچ کدام اقدام مؤثری انجام نمی­دهند. در این کتاب قصد داریم این تجارب را با هم بررسی کنیم، از آن‌ها درس بگیریم و بر اساس اصول علمی به طراحی و توسعه زندگی حرفه ای خود اقدام کنیم.

 

 داستان کوتاه: تعمیرکار موتور- پمپ‌های مکش صنعتی نوع ۳۰۲

ساعت ۸ شب بود که قطار از تهران به مقصد کرمان راه افتاد. بعد از کمی حرکت دو نفر به تخت­های بالا رفتند تا بخوابند. سه نفر از ما هنوز بیدار بودیم و هرکسی سرش به کاری گرم بود تا اینکه یکی از هم کوپه‌ای‌ها که مرد میانسالی بود، سر صبحت را باز کرد و گفت: “خوب بگویید شما چه می‌کنید و اوضاع و احوال­تان چطور است؟ گفتم دانشجوی مدیریت هستم و برای دیدار خانواده‌ام به کرمان می­روم.  احمد آقا که سر صحبت را باز کرده بود آدم عجیبی به نظر می­رسید و من تا آن روز شخصی مثل او ندیده بودم. وقتی از او پرسیدم که شما چه می­کنید؟ گفت:” تعمیر موتور-پمپهای مکش صنعتی از نوع ۳۰۲”. با توضیحات او فهمیدم که از این پمپها در کارهای ساختمانی بزرگ برای مکش بتن و سیمان استفاده می­شوند. می­گفت که کارش فقط تعمیر این نوع پمپ هاست. الآن هم شرکت مجتمع مس سرچشمه از او خواسته که به مدت دو روز برای تعمیر چند تا از این پمپها به آنجا برود. پرسیدم که برای هر روز چقدر دستمزد می‌گیرد؟ گفت: “چون برای­شان مهم است که پمپ حتی یک روز هم از کار نیفتد، چندین برابر حقوق یک مهندس را راحت می­پردازند. چندین سال است که کارم فقط همین است و تنها سه نفر در ایران هستند که می­توانند، این پمپها را تعمیر کنند. از خانواده­اش ‌گفت که با همسر و سه فرزندش در کرج، یک خانه زیبا دارد و از زندگی­اش خیلی راضی است. می­گفت که چند تا مغازه و یک تعمیرگاه ماشین هم دارد که اجاره داده. از او پرسیدم که با این درآمدی که داری، چرا با قطار مسافرت میکنی؟ خندید و گفت: راستش از هواپیما می­ترسم.

 

این قضیه که حدوداً ۱۵ سال پیش اتفاق افتاد، هنوز برای من یک درس مهم است. چهره آرام و بی‌تکلف احمد آقا و زندگی متعادل و لذت‌بخش او نتیجه تخصص گرایی او بوده است. آن هم در کشوری که هزاران دکتر و مهندس در جستجوی کار هستند و میلیونها نفر هستند که یا به شغلشان علاقه­ای ندارند و یا به قدری درگیرش هستند که یادشان می­رود که باید زندگی هم بکنند! جالب­تر اینکه احمد آقا این تخصص را با تحصیل در دانشگاه کسب نکرده بود!